تنها

حسرت

شعر فراموشی

 

فراموشی

باید فراموشت کنم

 چندیست تمرین می کنم

 من می توانم !می شود!

 آرام تلقین می کنم

 حالم ،نه،اصلا خوب نیست

 تا بعد،بهتر می شود

 فکری برای این دل آرام غمگین می کنم

 من میپذیرم رفته ای

 و بر نمی گردی همین

 خود را برای درک این ،صد بار تحسین می کنم

 کم کم زیادم می روی

 این روزگار و رسم اوست!

 این جمله را با تلخی اش ،صد بار تمرین می کنم.

چه کسی . . . .

می گویند عاقل باشم.

انها چه میدانند؟انها که هرگز عاشق تو نبوده اند.

چه کسی جز من صدای خنده های دلربای تو را شنیده است؟

چه کسی جز من در نگاه گرم تو غرق گشته است؟

چه کسی جز من اسیر تو بوده است؟

انها چه میدانند؟که تو همه کس منی

میگویند عاقلانه فکر کنم.خنده ام میگیرد؛

چگونه میتوانم برای نفس کشیدن به یاد تو،راه رفتن به یاد تو ،زنده بودن به یادتو،

برای خوشبختی ام؛خوشبختی انسانی که برای تو زنده است،من عاقلانه فکر کنم!!!!

می دانی؟گاهی فکر می کنم من،تو شده ام...

 برای تو که تمام دنیای منی.

[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 7:5 بعد از ظهر ] [ جليل ] [ ]