دیگلمه بسمه
كنج اطاقم باسكوتم تنها نشستم و پلكامو بستم.
فرقي نداره روزگار واسم از دست آدماش خسته خستم.
هركي يه جور دست رو دلم ميذاره هركي يه جور ميره تنهام ميذاره.
دلم تنگ شده,خوبي ها كم شده هر كي يه جور اشكمو در مياره.
پشت خنده هام غم فراوونه,توي چشام هميشه نم نم بارونه.
گريه هامو كسي دوست نداره واسه همينه لبام هميشه خندونه.
غم توي دلم ديگه نميخوام بمونه,دل ميخوام عاشقونه واسم بخونه.
توي تاريكي آسمونه قلبم ستاره چشمك بزنه و بمونه.
خستم از آدمكاي دور و برم وقتي توي تنهايي هام جام ميذارن.
وقته احتياج به دستاشون ميرن و منو تنها ميذارن.
ديگه بسه آسمونو گريون ديدن,بسمه هر چي نامردي ديدم
بسمه هر چي دلمو شكوندن,هيچي نگفتم فقط خنديدم.
شب بود و غم بود و دل بود و نبودن,شعراي عاشقونه سورودم.
دل نميدم به عشقي كه دروغه,مجنونه زمونه قلبش شلوغه...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۲ ب.ظ توسط جليل
|